تبلیغات
نردبان تغییر - چرا ... ؟ مشاهده صفحه جدید
 
نردبان تغییر
دنیا محلی برای کشف اسرار است نه خوش گذرانی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علیرضا افشار
نویسندگان
یکشنبه 15 اسفند 1389 :: نویسنده : علیرضا افشار

دیروز دوست قدیمی و صمیمی (شاعر و نویسنده و کارگردان و...)  یاد من افتاد و یه پیغام داد که تو یه فرهنگسرا به یه انجمن شعر دعوت است و از من خواست که با او به آنجا برویم . من هم که خیلی دوست داشتم ازکارای اون سر در بیارم و از نزدیک ببینم قبول کردم و با او به آنجا رفتیم . دونه دونه شاعر های کهنه کار و تازه کار و پیر و جوون بالای سن می رفتند و هنر نمایی می کردند و جدیدترین کاراشون رو ارائه می دادند.  از لا به لای شعرها خیلی چیزا رو میشد فهمید. از اونایی که با شعرهای گیرا و اجتمایی مردم و بیشتر جوون ها رو نصیحت میکردند بیشتر خوشم اومد و دیدم من هم به عنوان یکی که چیزی بلد نیست ولی خیلی دوست داره جوون ها رو نصیحت کنه خیلی حرف دارم ولی درست کردن اونا به صورت شعری گیرا که انگار داره با آدم حرف میزنه خیلی سخته... دوست داشتم که شعر شاعران همش یه جوری پند آموز باشه و کمتر نقد و عشق و ... باشه. تا اینکه مجری برنامه اسم اشکان رو خوند و از او خواست بالای سن و رو صحنه بیاد. او رو دقیقا حس میکردم . انتظار نداشت که انقدر زود از اون دعوت کنند بیاد . دفترش رو برداشت و تو دل یه بسم ا... گفت و به امید اجرا خوب از صندلیش بلند شد و رفت یه ذره قلبش تند میزد ولی اعتماد به نفس نسبتا خوبی داشت . حدودا می دونستم چی میخواد بخونه چون چند دقیقه قبل از اینکه صداش کنند اون صفحه مورد نظر رو آورده بود . خلاصه رفت بالا تا بیت اول شعرش رو تموم نکرده بود من یهو بهم ریختم و بقضم گرفت و اشکم در اومد .من اشکم در اومد و همون جا کم کم گریه کردم حتی زمانی هم که اشکان با تشویق مهمانان و شاعران دیگر از سن پایین اومد متوجه نشدم و تو حال خودم بودم . می دونید چرا ؟ چون من از بچگی از خیلی وقتا پیش اشکان رو می شناختم و با هم هم بازی و بعضی وقتها هم دعوا بودیم . از زمانیکه مدرسه نمی رفتم با هم بودیم . از زمانی که با اون دوربین خونگی کوچولوش میومد تو کوچه و بچه محل هارو جمع میکرد و می گفت می خوام فیلم بسازم من با او بودم . فوتبال . وسطی . هفتسنگ.کاسبی .استخر.کوه .دوچرخه و .... لحظه به لحظش خاطرس و نمی دونم از کی و از چی بگم. من اونو خوب میشناختم و وقتی رفت و شعر عشقی عاطفیش رو خوند از درک زیاد محتوا و معنای اون نتونستم خودم رو کنترل کنم . اگه اون شعر رو کس دیگه ای غیر از اشکان می خوند من عمرا اونجوری نمیشدم ولی چون اشکان که ثانیه به ثانیه زندگیمون مشترک بودخ اونو خوند من معنیش رو خوب فهمیدم. از همون لحظه تصمیم گرفتم که از این به بعد انقدر ساده به محیط پیرامون و اطرافیانم نظر نکنم . با هم برگشتیم و او تا سر کوچه منو رسوند . وقتی اومدو خونه گرسنه بودم و تا شام گرم بشه رفتم ببینم تلویزیون چی داره . خونه ما طبقه اوله و پذیرایی ما مشرفه به خیابون. وقتی رفتم رو مبل بشینم یه صدای تلق و تولوقی از بیرون شنیدم. توجه نکردم . بعد هم صدای خش خش نایلون و کتغذ و... فکر کردم گربه هست داره آشغال هارو پاره می کنه. کنجکاو شدم که پنجرخ رو باز کنم و یه دید بزنم که مادرم گفت : این زباله رو بزار بیرون. با سطل رفتم بیرون و وقتی در رو باز کردم یه مرد خمیده ژنده پوش رو دیدم که یه گونی کنار درخت گذاشته و داره باهاش ور میره . جلوتر رفتم و کنجکاوانه نگاه کردم که یهو منو دید و هل هلکی یه سلام به من گفت . میشد از قیافش فهمید که خیلی بد بخت بیچاره هست یه سلام به من داد تا با اون برخورد بدی نداشته باشم و نگم برو گمشو به آشغال ها دست نزن .... من هم بهش جواب سلام دادم و باز هم نگاش کردم که یهو گفت: خیالت راحت خواستم برم همه نایلون هارو گره میزنم و چیزی رو زمین نمی ریزم. من هم که تصمیم گرفته بودم از این به بعد یه خورده از اون چیزایی که می بینم رو بیشتر و عمیق تر درک کنم و به روحیات طرف پی ببرم گیر دادم و زل زدم به بیچاره یارو . ازجام تکون نخوردم . طرف  نمی دونم چه فکری کرد گفت:چی کار کنم . میگی برم دزدی کنم؟ من هم بازم هیچی نگفتم و به او و حرفاش فکر میکردم.دیدم به خاطر یه ذره اشغال یه ذره کاغذ و پلاستیک که روزی و وسیله کسب در امد اون هست حاضر چقدر اصرار کنه و پایین و بالا بره و دلا راست بشه و...تو این حال دیدم همون پیرهنی که باهاش از بیرون اومدم هنوز تنم هست و توش پول دارم . دلم سوخت اومدم دست تو جیبم کنم که دیدم طرف ترسید انگار و رفت و وقتی هم که چند قدمی دور تر شد و من صداش کردم و گفتم واستا به حالت دو فرار کرد. اومدیم یه چیزی بزاریم تو کاسه طرف بد تر اونو از نون خوردن خودش هم انداختیم. (پیام طنز): پس نتیجه میگیریم که همیشه سعی نکنیم که به اعماق روحیات طرف بریم و اونو حسابی درک کنیم .چون شاید مثل ایندفعه من بدتر بشه.  ولی حالا جدا از شوخی من خودم تو سالن چون پند و نصیحت  و داستان های عبرت آموز رو دوست دارم خیلی دوست داشتم همه از این جور شعرا بخونن ولی تا دوستم رفت و یه شعر عاطفی خوند من چون با او از بچگی بودم و اونو خوب میشناسم به معنی حرفاش پی بردم. برای اون مرد فقیر هم همین آشغالها انقدر می ارزید که به خاطرش به من اون همه کرنش کرد تا من روزیش رو نبرم( که البته اشتباهی بریدم) بیام و ببینیم که کدوم یکی از ما به خاطر چیزی که برای ما ارزش جندانی نداشته ولی برای دیگری داشته اونو به چالش کشیدیم و باعث شدیم تا او جلومون دلا راست بشه و تا حالا چند بار شده جلوی یه نفر که وظیفش رو انجام داده و نه بیشتر ما ذوق کردیم که سوارمون نشده و کلی از او تقدیر و تشکر کردیم . اگر همه همدیگر رو درک کنیم بدونیم این سنگی که امروز داریم جلو پای یه آدم میندازیم فردا یکی دیگه جلوی پامون میندازه پس امروز بی ریا و خاضعانه وظیفمون رو انجام میدیم و چشم داشتی به کرنش ضعفا در برابر خدمون نداریم. ولی موضوع این است که چرا این سیکل معیوب هنوز در جامعه همچنان ادامه دارد ......؟؟؟؟

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 06:27 ق.ظ
Great blog right here! Additionally your site a lot up very fast!
What host are you the usage of? Can I get
your associate hyperlink for your host? I wish my website
loaded up as quickly as yours lol
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مشاهده صفحه جدید