تبلیغات
نردبان تغییر - ترمزهای اجباری مشاهده صفحه جدید
 
نردبان تغییر
دنیا محلی برای کشف اسرار است نه خوش گذرانی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علیرضا افشار
نویسندگان
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : علیرضا افشار

در پیست دوچرخه سواری در پارکی ، شاهد صحنه ای بودم . برایان ( اسم فرضی پسر اول ) و ادوارد ( اسم فرضی پسر دوم ) با دوچرخه های خود در پیست 3 کیلومتری پارک که درست محیط پارک رو شامل میشد ، مشغول رکاب زدند بودند . ادوارد با دوچرخه سایز 20 و کوچکی داشت جلوتر از برایان که دوچرخه سایز 26 حرفه ای داشت مسیر را می پیمود . در نخست ، هیچ کدام از آن دو قصد مسابقه نداشتند ، ولی تلاش ادوارد در سریع رکاب زدن و جلوتر ماندن از برایان حس رقابت را در برایان بر انگیخت . ادوارد هم هر چند دقیقه لحظه ای به پشت سر خود نگاه می کرد و موقعیت برایان را نسبت به خود می سنجید و اگر فاصله خیلی کم بود ، با تمام قوا رکاب می زد تا پیش بودن خود را حفظ کند . این ایجاد حساسیت از طرف ادوارد ، برایان را بیش از پیش تحریک کرد تا با او یک رقابت و مسابقه تمام عیار را شروع کند . برایان می دانست به خاطر سایز و نوع دوچرخه و قدرت جسمانی بالای خود نسبت به ادوارد هر لحظه که اراده کند ، ظرف مدت زمان کمی می تواند به او برسد . برای همین برای جدی رکاب زدن و جلو زدن از ادوارد عجله ای نداشت . چند دقیقه ای به همین روال گذشت . تا اینکه ادوارد برگشت و رو به برایان گفت : می تونی منو بگیری ؟ برایان به او چیزی نگفت ولی پیش خود قصد کرد تا پیش از رسیدن به آخر پیست کار را یکسره کند . او چند دقیقه ای مثل سابق نرم رفت و به قول خودمون به ادوارد آوانس داد تا کمی بیشتر دلگرم باشه . ولی کم کم شروع کرد . با تعویض چند دنده و یک نفس عمیق ، سرعت خود را افزایش داد و به سمت ادوارد رفت . فاصله آنها داشت لحظه به لحظه کمتر میشد و هنوز نزدیک یک کیلومتر از پیست باقی مونده بود . انگار دیگه برنده شدن برایان قطعی بود . تا اینکه برایان 20 متر جلوتر از جاده را دید . چه اتفاقی ....// ؟؟  شلنگ آبیاری فضای سبز کنار پیست از جای خود در رفته و آب آن روی آسفالت پیست جاری شده . ادوارد به این مسئله توجهی نکرد و با همان سرعت قبل به رکاب زدن ادامه داد . دوچرخه کوچک او گلگیر داشت و مانع از ترشح آب کثیف و گلی به روی او میشد . ولی برایان سریعا ترمز گرفت . سرعت بالایی داشت و خط ترمز طولانی روی آسفالت انداخت . برایان که با دوچرخه اش همیشه از جاده خیس متنفر بود ، مجبور شد تا سرعت خود را تا نزدیک صفر کاهش دهد . آخه دوچرخه های حرفه ای گلگیر ندارند . اگر او می خواست با سرعت بالا از آن چند متر خیس گذر کند ، حتما شلوار جین و تی شرت او که خیلی هم اونا رو دوست داشت کثیف و گلی میشد . سرعت را کم کرد و از آن ناحیه رد شد و یه 10 متری را هم با همان سرعت کم در پیست خشک پیمود تا گل و سنگ و باقیمانده آب بین آج های یخ شکن هم خشک بشه و بیفته . همین توقف کوتاه کافی بود تا در عین ناباوری و سادگی او بازنده مسابقه شود و دیگر هر چه قدر که تلاش کرد ، نتوانست به ادوارد برسد و پیست و زمان اجازه سبقت نداد و ادوارد زودتر به پایان خط رسید .  دوستان عزیز همیشه باید بدانیم که سستی و تعلل در جایی که به آینده امیدوار هستیم چقدر می تواند خطرناک باشد .  ما از دست اندازها و ترمزهای اجباری که در راه موفقیت در پیش داریم بی خبریم  ؛ اما می توانیم که با استفاده صحیح از زمان حال و پیشی گرفتن در جاهایی که توانایی سعود و سبقت را داریم ، تا حد زیادی اثر ترمزهای اجباری را کمرنگ کنیم .

تا حالا دقت کردیده اید ، زمانی که نماز را به جماعت و یا اول وقت می خوانیم ، چقدر در ادامه راحت هستیم و دیگر دغدغه آن را نداریم .... ! ولی اگر به تمید چند ساعت دیگر آن را عقب بیندازیم ، ناگهان می بینیم که در اوج کار یا قرار مهمی برای ترس از قضا نشدن نماز ، هل هل دست به کار میشویم و می خوانیم و احتمالا بدون لذت و حضور قلب .

امتحانات خرداد دانش آموزان و کنکور و امتحانات پایان ترم ، داوطلبان و دانشجویان نزدیک است . حکم دقایق آخر طلاست و دورهای آخر ماراتون تعیین کننده برنده است ، نه نفر اول دورهای پیش . با جدی تر گرفتن درسها و بیرون آمدن ار وهم و خیال دور و دراز آینده را ببینیم .

و به عنوان کلام آخر : در زمان حال از فرصت های بسیاری که برای ایجاد فاصله و بهبود وضعیت فعلی است ، استفاده کنیم تا در آینده غافلگیر ترمزهای اجباری نشویم .





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : تفکر، دوراندیشی، قدرت بیکران، تعلل، پیش فرض،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 2 شهریور 1390 07:51 ب.ظ
اعصابم خورده دارم داغون میشم اخه چرا من هیچ کسو ندارم امیدوارم موفق باشید امیدوارم هیچ کس به دردای من گرفتار نشه قربون خدا برم منو با حضرت ایوب اشتباه گرفته این همه درد نمیخوام تحمل کنم اخه مگه من توی این سن روی چی تمرکز کنم ..................
علیرضا افشارسلام شما که باز داری گلایه میکنی / مشکلت چیه ؟
چهارشنبه 2 شهریور 1390 07:31 ب.ظ
سلام چرا تا یه چیزی درست میشه ایه اتفاق دیگه همچیز رو خراب میکنه موندم یه ادم 18ساله ای مثل من مگه چقدر ظرفیت داره چرا خدا همچینن میکنه تا این دستتو میگیره اون یکی رو رها میکنه من فقط ......... اززندگی بریدمممم
علیرضا افشارسلام . تو هر چیزی حکمتی هست و تو هر حکمت هم رحمتی . بستگی داره که تا آدم چیرو عذاب و مشکل ببینه
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 10:54 ب.ظ
سلام میخواستم بدونم که شما این داستان رو از کجا کپی کردید و نوشتید . این داستانها خیلی پر بار تر از این هستند که از دست یه وبلاگ نویس معمولی بر بیان .
علیرضا افشارسلام . خوشحالم از اینکه همه دنبال source مطلب میگردند ، در صورتی که این داستان از جایی کپی نشده و منبع اصلی در ذهن و نبوغ خود فرده و این توانایی رو همه دارند و فقط باید در خلوت خودشون با شیوه های مهندسی معکوس داستان و شخصیت هارو از آخر به اول بسازند .
چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 09:48 ب.ظ
ورژن جدید داستان لاکپشت و خرگوش بود
در مورد نماز کاملا موافقم
علیرضا افشارسلام . شما گفتید ، تازه به یادم اومد که کوچیک که بودم ، کارتونش رو دیده بودم . ولی اون لحظه تو پارک من خودم شخصیت برایان بودم و این اتفاق برای خودم رخ داد و در موردش نوشتم . و برای من یک ورژن اورجینال به حساب میاد .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مشاهده صفحه جدید